تبليغاتX
حال و هوای من


حال و هوای من

:) همه دنیا در حکم یک دوربین عکاسی است لطفا لبخند بزنیییییییید


طی یک سری صحبت ها متوجه شدم که این آقا مجتبای ما از انگشتر بدش میاد در طی زندگیه

26 سالش تا حالا انگشتر دستش نکرده  و الانم  حاضر نیست که حتی حلقه بکنه دستش !!!

 بماند که چقدر تعجب کردم و گفتم اگه حلقه نکنی دستت منم نمیکنم.

بر حسب تصادف طی یک سری صحبت های دیگه متوجه شدم که از کت و شلوار هم بدشون میاد!!

و این هم بماند که چقــدررررر کار کردم روش . .وگفت با این که خوشم نمیاد ولی باشه.

خلاصه جریان اون کار هم مثل این که داره جور میشه اگه خدا بخواد.

دیروز بهم پیام داده:

خوووووب خانـــوم بندر که جوره و دارم میام؛

کت شلوارم که خردیـــم؛

حلقه هم که میــــندازم دستم؛

حالا برنامه بعدیت چیه کلک؟؟؟؟

من:

 

نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1391ساعت 0:18 توسط منا| |


خوب  بعد از این که این ایده جالب به ذهنمون رسید که ما 8 نفر ینی مامان و بابا و ما بچه ها

البته بدون نوه ها و دامادای عزیز بریم آتلیه و یک عکس دسته جمعی توپ بگیریم و بعد بزرگش

 کنیم و بزنیم روی چوب و بزنیم توی سالن پذیرایی؛ میشه گفت یک سالی میگذره 

بعد از چند ماه مانور دادن روی مخ بابا بلاخره موفق شدیم راضیش کنیم و درست زمانی که

تصمیم گرفتیم زنگ بزنیم و نوبت بگیریم  . . . . . .

با یک صحنه دردناک مواجه شدیم ؛ و اون چیزی نبود جز . . . .

کله کچل حسین ! ! !

با این حرکت رسما ر ی د ه شد توی تمام برنامه هامون.

بله اینجوری بود که تقریبا دو ماهی رو صبر کردیم تا گیسوان طلایی آقا در بیاد.

این وسط کسی که از همه بیشتر حرص میخورد سمیرا بود که نگران بود شکمش زیادی

بیاد بالا آخه نی نی داره :دی

تااااا دو هفته پیش که نوبت گرفتیم و این دفعه یکی از فامیلای پیر و دوووووورمون به رحمت ایزدی

پیوست و مامان و بابا هم تشریفشون رو بردن همون شهر برای مراسم؛ و اینجوری شد که باز هم

جریان عکس گرفتن ما عقب افتاد.

و اما  . . . . . . .

بلاخره  امشب بعد از این همه دنگ و فنگ این عکس خاطره انگیز گرفته شد.

اما اوضاعی داشتیم توی اون اتاقک کوچیک که مخصوص پرو لباس بود 8 نفری با هم دیگه

وایساده بودیم و همه میخواستیم تو این چند دقیقه آخر از آینه استفاده کنیم

در هیمن حین که دعوامون بود سر آینه گوشیه نغمه زنگ خورد و :

الوووووو بردیا داره گریه میکنه زود باش خودتو برسون ساکت نمیشه! !

اون وقت نغمه در حالی که جولو ی موهاشو میترا واسش میبافه باشه باشه زودی میام.

 بابام میگفت :

همین بلوزه واسه زیر کتم خوبه من دیگه عوضش نمیکنم و مامانم هی حرص میخورد و حسین

تو سالن بریک میرفت و من لحظه آخر تصمیم گرفتم مدل موهاموعوض کنم و سمیرا میگفت منا

ریملتو بده  و مینا از اون طرف واسم خط چشم میکشید و یکی میگفت من نمیخوااام چرا مینا

اینقدر خوشکل شده اصن من نمیام عکس بگیرم و میترا موهاشو فر کرده بود و نمیدونم

کی هی بهش میگفت سمر خانوم سمر خانوم و . . . .

اصن صدا به صدا نمیرسید و تو ایکی ثانیه اون آتلیه ای با کلاسی رو که غرق سکوت بود رو

گذاشتیم روی سرمون :دی

لحظه گرفتن عکسم هم اینقدر همه با هم به ترک دیوار میخندیدیم که عکاسه کلافه شده بود

از دستمون و احتمالا با خودش میگفته عجب خانواده سرخوشی هستن اینا.

عکس خیلی خاطره انگیزی شد کلا . .

پ ن :ولی آخرش عکسا رو نشونمون داد خیلی تووووووپ شده بود .

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 23:42 توسط منا| |


همین که دست دراز می کنی

که دست هایم را از بلاتکلیفی نجات دهی ...

کابوس ها سرشان را می گذارند و

می میرند.

پ ن : هر کی رمز میخواد بهم بگه به جز آبجی جونام البته :دی


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 20:30 توسط منا| |


حس خیلی خوبیه وقتی بدونی یه نفر تو رو ایـــــنقدر دوست داره که حاضره

به خاطر تو قید خانوادشو بزنه با این که تنها پسره و خیلی خانوادش بهش وابستن.

قیدِ موقعیت شغلی خوبش رو بزنه و بخواد بیاد سر اون کاری که چندان هم با روحیش

سازگار نیست اما تو شهر ماست.قیدِ تمام دوستاش و دلبستگیهایی که توی شهر

خودش داشته و باهاشون بزرگ شده رو  . . .

فقط برای این که نبینه اون روزی رو که از سر کار بیاد خونه و ببینه من ناراحتم و دلتنگِ

مامانم اینام . .فقط برای این که من احساس آرامش کنم . . .

پ ن : نمیدونم شایدم کارش اینجا جور نشه اما همین که این تصمیمو گرفته و واسه مصاحبش هم 

میخواد  بیاد واسه من کلی ارزش داره . .

پ ن :خدا کنه جور شه


نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:34 توسط منا| |

 

ایــــــــــش این دخترا رو دیدین که همش گوشی دستشونه و تق تق اس ام اس میدن؟

همونا که هر وقت رد میشی میبینی یه گوشه نشستن و دارن پچ پچ میکنن

همونا که هر چی پول دارن میدن کارت شارژ

باید اعتراف کنم که . . .

منم

الان

یکی از همونام ;)

  . . . . . . . . . . . . . . . . .

پ ت : تازه بعد از کلی حرف زدن آخر شب هم یادمون میوفته با هم چت کنیم و وب بدیم :دی


نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:4 توسط منا| |

 

ساعت 9:30 صبح روز 1 اردیبهشت روی ماسه های ساحلی کنار دریای مواج خلیج

اولین تنها بودنمون با هم بود.

 به دور از جمع فامیل و خانواده هامون.

. . . . . . . . . . .

خوب باید بگم که این فقط روزه اول بود که ما یه کم شرم و حیا داشتیم و صبح زود وقتی همه خواب

بودن فلنگو بستیم بعدش اینقدر رومون زیاد شد که شب آخری که دیگه فرداش پسر خاله اینا میخواستن

برن اینقدر دیر کردیم که مامان هی اس ام اس میداد:منااااااا نمیخواین بیاین؟؟!!

من با کمال پر رویی:شام میخوریم بعــــــد . .

البته من دختر خوبی بودما اما پسر خاله همش منو اغفال میکرد

خلاصه این که روزی که جواب آزمایش رو گرفتیم من و مجتبی رفتیم  پیتزا گپ جا رزو کردیم و همه رو

 دعوت کردیم واسه شام بیان اونجا.وقتی همه جمع شده بودن خاله یه انگشتر بهم داد وبه همین

 سادگی ما نامزد شدیم . .

هنوزم باورم نمیشه که در عرض 2 هفته اینقدر زندگیم تغییر کرده و

این تغییرات روز به روز هم بیشتر میشن اما خوب اون استرس ها دارن کم کم به یه آرامشی که

تا حالا تجربه نکرده بودم تبدیل میشن . .


نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 1:0 توسط منا| |

 

خوب راستش نمیدونم از کجا شروع کنم و از چی بگم!

از ماجراهای این 5 سال که پسر خاله شونصد بار خواستگاری کرد و منم شونصــد بار جواب رد دادم

یا از یکی دو ماه پیش بگم که دوباره خودش باهام حرف زد و منم دوباره گفتم نه!

از حرفهایی که دل سنگ رو آب میکرد بگم یا ازاصرارهای شدیـــد خاله و دختر خاله و مامان بزرگ و  . .

اما نه بزارید از آخرین اس ام اسایی بگم که وقتی 2 هفته پیش تو دانشگاه بودم واسم فرستاد. تقریبا

میشه گفت همونا بود که نظرم رو عوض کرد با خودم میگفتم وقتی یه نفر منو تا این حد دوست داره چرا

من سعی نکنم دوسش داشته باشم و . .البته این که دقیقا چی شد قصه اش طولانیه.

خلاصه در حالی که هفته پیشش قشننننگ آب پاکی رو ریختم رو دست پسر خاله و اون دیگه حتی

فکرشم نمیکرد من نظرم برگرده . . در کمال ناباوری نظرم برگشت :دی

از فشارها و اضطرابایی که تو این مدت روم بود و میشه گفت اصلا لب به غذا نمیزدم میگذرم دیگه . .

خلاصه خودم تصمیم گرفتم که به پسرخاله اس ام اس بدم و بگم که نظرم عوض شده. آبجیا و مامانم

اینا همه منتظر که ببینیم عکس العمل پسرخاله چیه؟

چشمتون روز بدنبییییینه چنان شوکی به پسرخاله بیچاره وارد شد که . . .

غــــــــش کرد!!

و روونه ی بیمارستان شد و بستریش کردن.

تماااام فامیلای ما ریخته بودن بیمارستان و مونده بودن که آخه این چش شده یوهویی؟

فکر کنین یه اینطور دختر جذاب و پسر کشی هستم مننننننن

هفته پیش ۵ شنبه بود که این اتفاقات افتاد و حالا فردا ۵ شنبه جناب پسر خاله و خاله خانوم دارن

راه میوفتن بیان اینجا واسه آزمایش خون و ژنتیک و این حرفا

 میترسم از فردا اصلا انگار اولین باره که پسرخاله رو میخوام ببینم و . . .

هنوز هیچ کس توی فامیل از این اتفاقات خبر نداره!واااای از اون روزی که بفهمنننننن

سوژه خاص و عام میشیم

 

نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 23:47 توسط منا| |


از این مرحله از زندگیم بدم میاد

مرحله ای که باید توش انتخاب کرد یا چمیدونم شایدم انتخاب شد

مرحله ایی که شایدم حالا حالاها باشیم در خدمتش . قسمتی از زندگی که هیچی جز دلهره واسم

نداره . .  هیچی نداره جز ترس از آینده ایی نامعلوم . .

آخه منی که یه جفت کفش میخوام بخرم اینهمه دل دل میکنم؛ چه طوری میتونم اینقدر راحت تصمیم بگیرم

خدایا تو که از همه به من نزدیک تری و میدونی من اصلا قدرت تصمیم گیری ندارم؛خودت هر چی که میدونی

صلاحمه سر راهم قرار بده . .

من فقط اینو میدونم که نفسم دیگه بالا نمیاد از شدت اضطراب . .از فکر به این که حالا چی میشه و . .

چیکار کنم . یه دقیقه میگم آره . .چند ثانیه بعدش میگم نهههه مگه من چند سالمه؟

 یعنی رسما دارم دیوونه میشم!!

آدما همشون مثل منن؟ که هر چی قدرت انتخابشون بیشتر باشه تردیدشون هم بیشتر میشه؟

 . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

دانیال: خاله منا بهش بگو یه ایکس باکس برام بخره تا من تو رو راضی کنم باش ؟


نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 15:41 توسط منا| |

 

عید امسال دیگه خیلی زود تموم شد..اصلا باورم نمیشه آخه چرا اینقدر زمان زود میگذره؟

 چرا نمیشه جلوشو گرفت؟دقیقا مثل یک چشم به هم زدن

اوفــــــــ آدم سرگیجه میگیره از دور تند این دنیا. . .

دیشب وقتی همه دور هم جمع شده بودن و درباره برنامه فردا یعنی 13 به در حرف میزدن و وسایلایی

که باید  ببریم و تقسیم میکردن و روستاهای اطراف شهر رو بررسی میکردن واسه رفتن ؛ تازه به خودم

 اومدم و فهمیدم که جدی جدی داره تموم میشه.نمیدونم چرا همش فکر میکردم تازه هفته اول عید 

 تموم شده!!!

تو این مدتم که دست به کتابام نزدم.فک کنم الان دیگه یه وجب خاک روشونو گرفته باشه.

کاش فردا هی کش بیاد . . . هی کش بیاد  . . .بعد همینجوری کش بیاد و تموم نشه :دی

پ ن : حس ِ کوزت وارگی شدیدی داشتم تو این مدت. . .

خونه تکونی قبل و بعد ِ مهمونا و سرویس دهی بهشون در طول عید و بردنشون به جاهای

دیدنی و دلقک بازی در آوردن واسه این که بهشون خوش بگذره و  . . . . . . . . . الی آخر.

 

نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 18:53 توسط منا| |

 

سالِ 90 هم  با تمام ناباوریهایش ؛ بُهتهایش ؛ بُغضهایش و . .

ذوق ها و هیجانهایش  . . دارد می رود که بـــــرود

 

اینم تخم مرغای عید ما که میترا خانوم زحمتشون رو کشیدن.

چند ساعته دیگه به تحویل سال نمونده هاااا . .

عیدتون مبارک :)

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 2:10 توسط منا| |


Design By : Night Skin